تبليغاتX
گل همیشه بهارم
آنیسای قشنگم

فقط كاغذهاي سفيدت
نه فقط دست و پا و ناخن هايت!
و نه فقط ديوار خانهء مادربزرگ
كه آسمان و زمين دفتر نقاشي تو اند

آستين ها را بالا بزن
قلم را رها كن
با دست و پا دل به رنگ بزن
و نقاشي كن

از من نخواه ، از من نپرس
من نه آن مادرم كه خانه كشيدن ! را به تو بياموزم

راستي قرارمان چه بود؟
من به تو بياموزم يا تو به من؟!؟

از تو آموختم
قهقهه هاي مستانه را
دوست داشتن را
خستگي ناپذيري را
صبوري را
و خواستن توانستن است را به هر طريقي!!!

و من ته مادري ام اينست كه
آموختن را به تو بياموزم
آنگاه نه ديگر فكر كوتاه من
و نه بلنداي قامت پرند
و نه حتي آسمان و زمين
كه كائنات آموزگار تو اند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:1  توسط نسرین | 

89422482098347829914.jpg

 07138668029407364871.jpg

 13483822126180595467.jpg

 53415872689256831909.jpg

 06551331442036224269.jpg

 28703373934453697126.jpg

 39875976566099024759.jpg

 33770476246306012885.jpg

 48232858080957388265.jpg

62495645214457520825.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:10  توسط نسرین | 

02139708743138850367.jpg

06859004642982068084.jpg

90911922369422569234.jpg

 61408122899601406276.jpg

 97083102148553199125.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:45  توسط نسرین | 

 21422239812584724989.jpg 

 24973437039196143706.jpg  

84154659319857471743.jpg

  68197640958522808191.jpg

07014235115511611721.jpg

پارک ارم

54515140186684996756.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:33  توسط نسرین | 

سرزمین عجایب

 03174135184852082382.jpg

64690478141572589625.jpg

 

25917257389238513486.jpg

 

 13152734823238209259.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:34  توسط نسرین | 

سفره هفت سین مهد کودکانه

84705689609737360922.jpg

 31182627769639196288.jpg

 21512516548542689843.jpg

40031431273129196759.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:26  توسط نسرین | 

47531301052107291435.jpg

 59481725404686672902.jpg

واینم پسر خاله خوشگلم

 04816249282444826796.jpg

 46489415350947069281.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:25  توسط نسرین | 

66505184026176997796.jpg

 33709278784374813952.jpg

 97930841882625198465.jpg

 40493210659541203130.jpg

 47584894102193449864.jpg

 11633394611604026868.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:1  توسط نسرین | 

46870727484047801588.jpg

  13302201637853863521.jpg 

11979278289066012644.jpg

 86782403813424673871.jpg

 26164947892749889953.jpg

 56330503450352881497.jpg

48240541161498345636.jpg

    44437868159968086900.jpg

  90584372500382345264.jpg

 04683771035396450804.jpg

12720514948447278083.jpg

 94320161258745437204.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:55  توسط نسرین | 

52630519693015100981.jpg

 88107523186577762057.jpg

39377786904481846947.jpg

35209844170342547293.jpg

49021541728087051667.jpg

 15745196824918854738.jpg

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:45  توسط نسرین | 

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای همه عزیزان مسئلت مینماییم

 

امروز اومدم دفتر خاطرات امسال رو با تمام خاطرات خوب با تو بودن را ببندم.امیدوارم سال91 سال        خیلی  خوبی واسه ما و همه عزیزانمون باشه                                                                                                                                                  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:10  توسط نسرین | 
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
 
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
 
اول از همه مرگرا برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
 
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
 
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
 
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
 
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساسبزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
 
 
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 
 
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:13  توسط نسرین | 

عروسک قشنگم دیشب بعد از اینکه با خستگی تمام از خرید برگشتیم البته شما که زیاد خسته نبودید چون از ساعت ۳ تا ساعت ۸ همینطوری تو ماشین و تو بغل بابا جون خواب بودی، وقتی رسیدیم خونه مامانی اینا زنگ زد و با نگرانی گفت از صبح کجا بودید من هر چی به گوشیاتون زنگ زندم جواب ندادید خلاصه قرار شد شب بیان خونمون

مامانی و بابایی و خاله نسترن و دایی مهدی اومدند خونمون یکدفعه دیدیم یک کیک خوشگل برات گرفتند و امدند برات تولد گرفتیم اخه مامان قشنگم با توجه به اینکه یک تولد دسته جمعی با دوست جونات گرفته بودیم و قرار بود یک تولد هم بعد از عید با دوست جونات بگیرم برای همین از فکر تولد اومدم بیرون و تصمیم گرفتم دیگه تولد برات نگیرم این شد که مامانی و بابایی گلم کیک گرفته بودند و اومدند تولد برات گرفتیم منم که اصلا تدارک ندیده بودم در عرض ۲ ثانیه سریع لباس برات پوشوندم و یک تولد خوشگل برات گرفتیم شما هم که هنر نمایی زیبایی کردی و همه رو اوج لذت کردی

قربونت برم با اون رقص خوشگلت نازنینم

مانی و بابایی ۲۰۰ تومن پول دادند که هر چی دوست داشتی برم و برات بخرم

دایی مهدی هم میز و وسایل کامل آرایش گرفت

من و بابا جونم هم برات سکه گرفتیم

خاله میترا هم دوست خوب مامان نسرین قبلا برات پازل خونه سازی چوبی رو گرفته بود و روز تولدت برات اورده بود

 

81999973380820539177.jpg

85869701399733730843.jpg

 37342479853148462924.jpg

 09859039726071359712.jpg

 37687997568039231233.jpg

  90875181713306762359.jpg

 45036489961883851135.jpg

 85293062911504818672.jpg

 95139791655354475754.jpg

 21532095635383692999.jpg

 17873462514264678467.jpg

اینجا هم مشغول قر دادن و عشوه کردنی

72754177598195015008.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:7  توسط نسرین | 

قربون ژستای نازت برم عروسک خوشگلم

نازنینم از این که بعد از یک غیبت طولانی اومدم باید مامان ببخشی خیلی دوست داشتم زودتر از اینا بیام و برات بنویسم ولی اولا سرم خیلی شلوغ بود و ثانیا چون نمی تونستم عکسای نازت بزارم تو وبلاگت برای همین انگیزه ای برای نوشتن نداشتم ولی از این به بعد قول می دم بیشتر بیام و تند تند برات بنویسم و عکسای نازت بذارم

99306616881485236512.jpg

 

97952417401669754915.jpg

 

اینجا هم جشن سالگرد شرکت بابا جونه که با خانواده دعوت شده بودیم و کلی هم خوش گذشت

 

78453736419826384549.jpg

 

62930928025221467512.jpg

اینجا هم مدیر عامل شرکت به شما جایزه دادند

96820332552182438408.jpg

اینم مراسم حلیم پزون ولایت بابا جونه

 

95300778749858508863.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:17  توسط نسرین | 
هورااااااااااااااااا بلاخره تونستم عکسای گل همیشه بهارمو بزارم  

عکسای اول پائیز 

99636720653870720940.jpg 

05795896285112946701.jpg

41424343497263696835.jpg

 عکسای شب چله

70749229345287649998.jpg

 79985182618565572737.jpg

دوستای مهد انیسا

51915932396598138176.jpg

  عکسای نوروز

03662610333368700943.jpg

45710754833230683333.jpg

86386348780359869591.jpg

96781764586347301596.jpg

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:31  توسط نسرین | 

امسال به همت چند تن از دوستان نازنین توانستیم یه تولد خیلی خوب برای سه سالگیتون بگیریم. واقعا از دوستان عزیز سپاسگزارم خصوصا خاله غزاله و بنفشه که خیلی زحمت کشیدند.

به انیسا هم خیلی خوش گذشت. حسابی بازی کرد .خیلی دوستت دارم فرشته کوچولوی شیرین زبون مامان.

اینم متنی که خاله مهشید زحمت نوشتنش رو برای همه بچه ها و مامانا کشیدن. 

به بهانه سه سال نفس كشيدن در فضاي بهشتي مادرانه مان:

دلمان مي لرزد وقتي مي بينمشان ... عروسك هايي كه خود ساخته ايم...آنها كه دلشان به اندازه مشتمان كوچك است...زبانشان را تنها و تنها ما مي فهميم ...ما كه لايق بهشتيم و سه سال است به نام مامان ناميده شده ايم... دلتنگي هايمان را با در آغوش گرفتنشان از ياد مي بريم ....ميدانيم كه روزي به دغدغه هاي امروز خواهيم خنديد...روزي كه همه اين دلواپسي ها خاطراتي شيرين مي شود ... هم چون ماجرا هاي سه سال پيش كه حال خاطره اي فراموش ناشدني شده ...و اينك آرزو داريم تنها گوشه اي كنار فرشته كوچكمان آرام بخوابيم ...خيال روزهاي نوزادي شان آرام و لالاي شبانه مان شود ... ياد آوري صداي گريه هاي شبانه نوزادي شان نجواي دلنشين سكوت اين شبها ...

-
15 بهمن ماه بود ... برف مي باريدو سرد ...اما دلهايمان بهاري بود... و همه درا نتظار روزهاي آخر تا تولد نو گلهايمان بوديم كه خبري دلنشين دل همه را شاد كرد و اشك به ديده آورديم ... عطا كوچولو به دنيا آمد ...زود امده بود ولي نمي دانست كه آمدنش چه نور اميدي در دل همه تاباند ...
ياس ناز و تسنيم و يسنا و بعد هم اسفندي ها ...يكي بعد از ديگري ... ديده به هستي گشودند ... شادي آن روزها براي امدن هر فرشته با حضور بقيه جشن مي گرفت ... و روزهاي اخر تنها جشن بر پا مي نمود ... از حال هم بي خبر بوديم ...
يك ساله شدند كه بازدر كلوپ جمعمان جمع شد ... شب بيداري ها ... واكسن زدن ها ... تب ها و مريضي ها ...نخوردن ها و بد غذايي ها .... دندان در آوردنها ...نشستن ها و ايستادن ها و راه رفتنها ي فرشته هايمان را همه با هم به نظاره نشستيم ...براي تب هر شكوفه غم به دل آورديم و براي هر روز بزرگ تر شدنشان دلمان به شادي گشوده شد ... تب هر نوگل انگار تب جگر گوشه خودمان بود و هر شيريني رفتارشان ، حلاوت پاره تنمان ....
دو ساله شدند و حرف زدن ها .... براي تك تك كلمات هر عزيز خنديديم از ته دل ...دلمان پرواز مي كرد براي بوسيدن شان .... جمله بندي ها و استدلال ها ...شعر ها و نقاشي ها ... چقدر به وجودشان افتخار مي كرديم ... چه خواهرانه به يكديگر ياد ميداديم كه براي بهتر باليدنشان چه كنيم ؟ دل مي سوزانديم ... كه تنها پاره تن ما نبود ... انگار همه شان گوشه اي از وجودمان بودند ...همه بهمني ها و اسفندي ها 87 كلوپ صميمان....
سه ساله شدند ... بزرگ شدند ... شكرانه پايداري دوستي مان خواستيم جشن بگيريم ...شكرانه بزرگ شدنشان ... به شادي بنشينيم اين همه رفاقت و يكرگني و اين همه مهرباني را ... جشني كوچك اما صميمي...اول بار بود كه همه پدر ها آمدند ..
و من (مهشيد) دو ساعت با چشم دل ديدم همه آنچه اكنون در توانم هست و از دل بر روي صفحه كي بورد مي آورم:
دلهره داشتم كه مبادا پدر ها خسته شوند ...مبادامراسم ما براي آنها آنگونه كه به ما خوش مي گذرد ، لذت بخش نباشد ... به چهره و رفتار تك تكشان نگرستيم ..هرچند براي چند ثانيه و برق لذت و شادي و شعف در چهره همه پيدا بود ... همه راضي و لبخند بر لب و باورشان قوي شد كه اين دوستي ها پايه اي عميق يافته ....
پيست رقص، خانه بازي و فرشته هاي ما :
رها با لباسي سفيد دستهايش را چون عروسك هاي گردان مي چرخاند و دلربايي مي كرد !!!-
- آبتين پاهايش را بي وقفه مي رقصاند ، گويي سالهاست براي اين كار آموزش ديده است !!!
-آترين كمرش را مي چرخاند و ياس ناز با دقت به حركاتش نگاه مي كرد تا شايد بتواند بخشي از اين قر و قميش را ياد بگيرد !!!
-يسنا بي توجه به اطراف ظريف و ماهرانه مي رقصيد ، هر حركت با حركت بعدي متفاوت بود و مابينش همان وسط دراز مي كشيذ تا خستگي از تن بيرون كند !!!
-تسنيم مي چرخيد و چرخش دامن چين دارش را به مهمانان نشان ميداد، هنگام شام به دوستان اطراف ميزش مي گفت بايد هر كس خودش غذايش را بخورد (معلم كوچولوي كلوپ)!!! ...
- برديا مشغول اسباب بازي ها شده بود، ماشيني را برداشته بود و قصد داشت دل و روده اش را در آورد تا ببيند داخلش چيست (كنجكاو مثل هميشه)!!! ...
-آريان مرد كوچك مجلس بود ، مردسالار جشن ، دائما به مادرش امرو نهي ميكرد و داد مي زد !!!
-مهرساو آويسا آرام و بي صدا به دوربين فيلمها خيره مي شدند و گاهي لبخند صاحبان دوربين ها را مهمان مي كردند !!!
-آناهيتا چون هميشه آرام و بي صدا در آغوش مادر به اطراف نگاه مي كرد !!!!
-آنيسا در لباس قرمز به دنبال عروسكي بود كه در دست ديگري بود !!!
-ياس ناز سر خوش از وجود دو تا سر سره در خانه و اصرار پي در پي كه به خانه مي رويم براي منم سرسره بخر در اتاقم بگذارم(ديروز همه مشكلش همين بود )!!! ....
- درسا مشغول خوردن غذا كه بيشتر لباسش خورد تا دهان كوچكش!!!!
- پارميس پگاه زيبا با لباس سفيد عروسش مي چرخيد و با بادكنك ها و ستاره هاي روي زمين شاد بود !!!
-!نيكا با موهاي لخت و زيبايش چون هميشه آرام و خانومانه به دنبال بازي بي دردسر براي خويش بود !!!
- پارسا از ترس اين كه مبادا مادر او را در مهد كودك بگذارد و برود لحظه اي دامان مادر را رها نكرد !!!
- پارميس پاني با لباس باربي ، چون عروسكي زيبا دل از همه ربوده بود و زيبايي اش شده بود سوژه فيلم بردار!!!
-و آراد ميترا با چشمان درشت و زيبايش آرام و ساكت كنجكاوانه مشغول بازي با اسباب بازي ها بود به دور از هيايوي ميدان رقص!!!
- آرمين در انتظار نوبت براي تاب سوراي ارام گوشه اي ايستاده بود بدون كوچكترين اعتراضي !!!
-ماه تيسا مي رقصيد تنها و تنها براي تشويق هاي مادرش و هر از گاهي براي مامان دست تكان مي داد تا مبادا لحظه اي از ديدارش غافل شود!!!
- آراد سيما چون هميشه دويدن را بر ماندن و بازي كردن ترجيح ميداد !!!
به هر كدام نگاه مي كردم و بغضي غريب گلويم را مي فشرد ... راستي فرشته هايمان چه زود بزرگ شدند ... چه زود شير دادن ها تمام شد... چه زود شب بيداري ها و گريه هاي شبانه به رويا ها رفت ....چه زود قد كشيدند و از آغوشمان پا بر زمين نهادند ...چه زود قاشق از دستمان گرفتند و خود مستقل شدند ... چه زود ترجيح دادند كه ديگر پوشك نداشته باشند ... چه زود بزرگ شدند ... نوزادي شان چه زود خاطره شد ....
و به ياد آوردم كه زود اين روزها نيز مي گذرد ...روزهاي استدلال هاي بچهگانه ...اشك ريختن و خنديدن هاي كودكانه ... رقص هاي بي خجالت ... فرياد هاي بي محابا... به زودي آن روز مي آيد كه فرشته هايمان در جشن كلاس اولي ها هستند ... جشن ديپلم ها ... جشن فارغ التحصيلان دانشگاه ... جشن عروسي شان ... راستي آن روز باز هم دور هم هستيم ؟! شك ندارم كه هستيم ... همين طور دوستانه و مهربانانه ....
و آن هنگام كه خواستم با پگاه برا ي آخرين ديدار وداع گويم همه اين بغض ها اشك شد و در چشمم غلطيد ...
يادمان نرود اين روز ها را، تا روزهاي آينده نيز برايمان بماند .... يادمان باشد سه سالگي شان ... 4 سالگي شان و... كه مثل نوزادي و يك سالگي و دوسالگي شان هرگز تكرار نخواهد شد ...
قدر كودكي شان را بدانيم ...قدر اين دوستي ها را بدانيم ... قدر پيشوند زيباي خاله كه بر سر نام هايمان هست را بدانيم .....
غزاله و بنفشه و همه دوستان عزيزي كه براي اين مراسم زحمت كشيديد ... خاطره اين جشن را مديون زحمات شماييم.... ممنويم..
و نهايت : ديروز در محفل شاد و كودكانه شان جاي خيلي ها سبز بود انها كه از ابتدا همراه بودند و 28 بهمن نتوانستند كنارمان باشند :
ليما – شادي – آرزو- سولماز – زهرا-سادن- مهشيد ( مامان آرشيد)-ستاره-بيتا-مژگان-نگين
دوستان عزيز كنار فرشته كوچولوهاي ديروز جاي خالي موژان و شانار و ستياو ژينا و عطا و ... آرشيد و البرز و آرش و طه و كيميا حس مي شد ....

 اینم عکسای انیسا جونم و دوستای نازش روز تولد دسته جمعی

89813668623941669132.jpg

51568492932431618574.jpg

21829248197275660075.jpg

33862553182223498227.jpg

40886993496649493407.jpg

90777430512920982002.jpg

27073999112228251397.jpg

   69602631944718430411.jpg

 95343951538828103760.jpg

 79371189176064619379.jpg

   53913160225549350540.jpg

97633048536781082523.jpg

 74976496510750112467.jpg

  11393335195579143845.jpg

 05611476817306428234.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:21  توسط نسرین | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:3  توسط نسرین | 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:12  توسط نسرین | 
 

      

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:44  توسط نسرین | 

دختر نازم ، فرشته دوست داشتنی من

بابا طاهر

 

 

                         

آرامگاه بوعلی سینا

 

                    

 

 

 

شهربازی همدان 

 

گنج نامه

 

 

 

 

 

 

 

غار علیصدر

 

 

 

 

بعد از غار نوردی

تو راه برگشت به سمت تهران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:46  توسط نسرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساعت 14:00 ،11 اسفند 87 (2 مارچ 2009)در بیمارستان کسری تهران فرشته ای بدنیا اومد که اسمشو آنیسا گذاشتیم. انیسا در پارسي به معني مانند عشق (آن در عرفان به معني عشق + ي ميانوند + پسوند شباهت سا). این وبلاگ گنجینه ای خواهد بود برای ثبت لحظات باهم بودنمون.
فرشته کوچولوی من با اومدنش دنیای من و بابا هادیشو شیرین تر از قبل کرد. انشاالله من و هادی بتونیم برای عسلمون پدر و مادر خوبی باشیم و آنیسا به وجود ما افتخار کنه ،ما در این راه تلاشمونو می کنیم.
وزن موقع تولد :3080گرم
قد موقع تولد :49 سانتیمتر
دور سر موقع تولد:36 سانتیمر
(کوچولوی نازم بدنیا خوش اومدی ،من و بابا دوستت داریم )

پیوندهای روزانه
تزینات کیک
اشپزباشی

سفره رنگین کمان
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
عمو پورنگ
دستپخت
مجله شهرزاد
سینما
اشپزی
فریم عکس
شکلک
شکلک فروشی
عکاسی کودکانه
رویان
بریم بازی
سایت دایی بهنام
آشپزی نی نی ها
زیبا سازی وبلاگ
آشپزی نی نی سایتی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
اسفند 1387
آرشیو موضوعی
خاطرات دوران بارداری
دلنوشته های مهشید جون مامان یاس ناز
عکسای انیسای نازم از بدو تولد
عکسای اتاق و وسایل انیسا جونم
قرار با دوست جونای آنیسا
عکسای اتلیه آنیسا جونم
پیوندها
آبیتن جون خاله شراره
نیکا جون خاله ندا
شارونا جون خاله شادی
رها جون خاله هدی
طاها جون خاله مژگان
آترین جون خاله کمند
موژان جون خاله لیما
تسنیم جون خاله بنفشه
بردیای جون خاله نگار
ارشید جون خاله مهشید
آرتین جون خاله ازی
آراد جون خاله میترا
ستیا جون خاله آرزو
یاس ناز جون خاله مهشید
عطا جون خاله زهرا
آنیسا جون خاله فرناز
غزل جون خاله ندا
اویسا جون
البرز جون خاله ستاره
کیمیا جون خاله نسرین
خاطرات نی نی سایتی انیسا
آراد خاله آرزو
امیر مسعود خاله یونا
ماه تیسا جون خاله هاله
عدنان جون خاله المیرا
پارسا جون خاله سمیه
مسیحا جون خاله مریم
مهرسا کوچولو
ساینا جون
هلیای نازم
هلیا جون خاله سارا
اناهیتا عسلی
مینوفر نازنین
کودک من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM