![]() |
![]() |
|
| آنیسای قشنگم |
|
فقط كاغذهاي سفيدت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:1 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:10 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:45 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:33 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:26 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:25 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:1 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:55 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:45 توسط نسرین |
|
|
سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما… کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟… زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار وسال نومبارک… یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای همه عزیزان مسئلت مینماییم امروز اومدم دفتر خاطرات امسال رو با تمام خاطرات خوب با تو بودن را ببندم.امیدوارم سال91 سال خیلی خوبی واسه ما و همه عزیزانمون باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:10 توسط نسرین |
|
|
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا می گفتند تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم میگویم. یک روزی مینشینم و همهی اینها را برای بچه ام تعریف میکنم
وقتی این کار را میکنم که بچهام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا اینها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظهی پذیرش را
همانطور که احتمالا درد لحظهی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
اول از همه مرگرا برایش تعریف میکنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویاروییاش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیونهای شبانه بشناسد
برایش میگویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست میماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
برایش میگویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... سادهتر از عمری ترسیدن از آن است
خودم برایش میگویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگهاست
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
بداند که ترسهای بزرگ ممکن است در لحظهی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش میگویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
میخواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمانهایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه میشود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر میکند برای داشتنشان محق است را
به او نمیدهند و جلوی چشمش به دیگری میدهند
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار سادهای نیست و اگر آدم سعیاش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصهاش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساسبزرگتر شود و آزادهتر
میخواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنیاش خسته شدن از خوشبینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطهی تلخی ناامیدیهای خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
برایش میگویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا میکند
و امید میتواند هزار بار دیگر هم برگردد
میخواهم برای بچهام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آنطور که من میگفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب میدانم نصیحتهای من نمیتوانست فراتر از ترسها و ناامیدیها و حقارتهای خودم برود
پس نمیتوانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
میخواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگیها و حفرههایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است. میخواهم بنشینم و ساعتها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمیبینم
و همهی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم میریزم
و بالاخره حتما میخواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمیارزد
حتی اگر من بگویم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:13 توسط نسرین |
|
|
عروسک قشنگم دیشب بعد از اینکه با خستگی تمام از خرید برگشتیم البته شما که زیاد خسته نبودید چون از ساعت ۳ تا ساعت ۸ همینطوری تو ماشین و تو بغل بابا جون خواب بودی، وقتی رسیدیم خونه مامانی اینا زنگ زد و با نگرانی گفت از صبح کجا بودید من هر چی به گوشیاتون زنگ زندم جواب ندادید خلاصه قرار شد شب بیان خونمون مامانی و بابایی و خاله نسترن و دایی مهدی اومدند خونمون یکدفعه دیدیم یک کیک خوشگل برات گرفتند و امدند برات تولد گرفتیم اخه مامان قشنگم با توجه به اینکه یک تولد دسته جمعی با دوست جونات گرفته بودیم و قرار بود یک تولد هم بعد از عید با دوست جونات بگیرم برای همین از فکر تولد اومدم بیرون و تصمیم گرفتم دیگه تولد برات نگیرم این شد که مامانی و بابایی گلم کیک گرفته بودند و اومدند تولد برات گرفتیم منم که اصلا تدارک ندیده بودم در عرض ۲ ثانیه سریع لباس برات پوشوندم و یک تولد خوشگل برات گرفتیم شما هم که هنر نمایی زیبایی کردی و همه رو اوج لذت کردی قربونت برم با اون رقص خوشگلت نازنینم مانی و بابایی ۲۰۰ تومن پول دادند که هر چی دوست داشتی برم و برات بخرم دایی مهدی هم میز و وسایل کامل آرایش گرفت من و بابا جونم هم برات سکه گرفتیم خاله میترا هم دوست خوب مامان نسرین قبلا برات پازل خونه سازی چوبی رو گرفته بود و روز تولدت برات اورده بود
اینجا هم مشغول قر دادن و عشوه کردنی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:7 توسط نسرین |
|
|
قربون ژستای نازت برم عروسک خوشگلم نازنینم از این که بعد از یک غیبت طولانی اومدم باید مامان ببخشی خیلی دوست داشتم زودتر از اینا بیام و برات بنویسم ولی اولا سرم خیلی شلوغ بود و ثانیا چون نمی تونستم عکسای نازت بزارم تو وبلاگت برای همین انگیزه ای برای نوشتن نداشتم ولی از این به بعد قول می دم بیشتر بیام و تند تند برات بنویسم و عکسای نازت بذارم
اینجا هم جشن سالگرد شرکت بابا جونه که با خانواده دعوت شده بودیم و کلی هم خوش گذشت
اینجا هم مدیر عامل شرکت به شما جایزه دادند اینم مراسم حلیم پزون ولایت بابا جونه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:17 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:31 توسط نسرین |
|
|
امسال به همت چند تن از دوستان نازنین توانستیم یه تولد خیلی خوب برای سه سالگیتون بگیریم. واقعا از دوستان عزیز سپاسگزارم خصوصا خاله غزاله و بنفشه که خیلی زحمت کشیدند. به انیسا هم خیلی خوش گذشت. حسابی بازی کرد .خیلی دوستت دارم فرشته کوچولوی شیرین زبون مامان. اینم متنی که خاله مهشید زحمت نوشتنش رو برای همه بچه ها و مامانا کشیدن. به بهانه سه سال نفس كشيدن در فضاي بهشتي مادرانه مان: اینم عکسای انیسا جونم و دوستای نازش روز تولد دسته جمعی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:21 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:3 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:12 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:44 توسط نسرین |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:46 توسط نسرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ساعت 14:00 ،11 اسفند 87 (2 مارچ 2009)در بیمارستان کسری تهران فرشته ای بدنیا اومد که اسمشو آنیسا گذاشتیم. انیسا در پارسي به معني مانند عشق (آن در عرفان به معني عشق + ي ميانوند + پسوند شباهت سا). این وبلاگ گنجینه ای خواهد بود برای ثبت لحظات باهم بودنمون.
فرشته کوچولوی من با اومدنش دنیای من و بابا هادیشو شیرین تر از قبل کرد. انشاالله من و هادی بتونیم برای عسلمون پدر و مادر خوبی باشیم و آنیسا به وجود ما افتخار کنه ،ما در این راه تلاشمونو می کنیم. وزن موقع تولد :3080گرم قد موقع تولد :49 سانتیمتر دور سر موقع تولد:36 سانتیمر (کوچولوی نازم بدنیا خوش اومدی ،من و بابا دوستت داریم ) |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات دوران بارداری دلنوشته های مهشید جون مامان یاس ناز عکسای انیسای نازم از بدو تولد عکسای اتاق و وسایل انیسا جونم قرار با دوست جونای آنیسا عکسای اتلیه آنیسا جونم |
|
RSS
|